2014/11/21

Ecran...

آخر هفتس.از مدرسه يه راس ميام خونه با اينكه دلم پيشته اما خيالم راحته كه تنها نيستى و ميترا پيشته،آخر هفتس و يه فرق به ظاهر كوچيك با بقيه آخر هفته ها داره درسته باز با هميم و كنار هم "تنها" اما جاى بيرون رفتن،جاى خونه مامان تورى رفتن،جاى خونه ليدا رفتن،جاى خريد كردن بايد بيام بيمارستان سجاد،دور ميدون فاطمى!
خورده نخورده نهار ظهرمُ ول مى كنم و دوش مى گيرم،مانتومُ خيس خيس مى پوشم كه ٥ديقه زودتر برسم بهت!هدفونم تو گوشمه خواننده ى مضحكِ بى خبر از همه جاش يه ريييز داره از چيزاى اميدوار كننده ى دنيا مى خونه و منِ ساده عميقاً باور دارم كه دنيا قشنگه كه اگرم نيست روزى كه تو خوبه خوب شى قشنگ مى شه ! 

هميشه حواسم بهت بود،عاشق لابيلّو بودى يه صورتى برات خريده بودم كه يه كوچولو رنگ داشته باشه تمام طول مسير تو دستم نيگهش داشته بودم كه خوشحالت كنم!وقتى دادم بهت يادته گفتى ديوونه محرمه!يادته گفتم بزن گناهش با من.

ميترا رفت!منم و تو.. شب اجازه دادن من پيشت بمونم.ساكتم نگاهمُ دوختم به دستاى استخونيت كه نمى دونم چرا چن وقته بيشتر از قبل استخونى بودنشون به چش مياد.با هر يه دور تسبيح،تو صلوات مى فرستى و من آرومتر مى شم كه"يكى اون بالا هست كه هوامُ داره"
خوب كه صلواتاتُ فرستادى ميام رو تخت ميشينم رو به رووت،ازت مى خوام برام حرف بزنى كه مثلاً يادت بره چرا اينجاييم،كه مثلاً باور كنيم همه چى خوب پيش مى ره.  تو حرف مى زنى و من آرزو مى كنم كاش من جاى تو خوابيده بودم،تو مى گى و من تعجب مى كنم چرا پيش تر ها ازين جمع هاى مادر دخترى كمتر داشتيم،تو حرف مى زنى و درد هاى تو منُ بزرگتر مى كنه!

ساكت مى شى و چشم مى دوزى به مسجدى كه هالوژناش سبزه،كه حالتش مقدسه،كه آرامشش زياده،كه از پنجره معلومه!مى گى خوب كه شدم دلم مى خواد برم اينجا نماز بخونم!مى گم مى ريم،با هم مى ريم انگار نه انگار مو قعى كه رسيدم بيمارستان اتفاقى دكترُ كه ديدم صاف تو چشام نيگا كردُ گفت ديگه اميدى بهت نيست.......

هفته ى بعد همون موقع واقعاً ديگه اميدى بهت نبود..تو رفته بودى..تو تنها پايه ى اين صحبتاى مادر و دخترى رو برده بودى...آينده ى منُ هم

حالا هر بار كه از ميدون فاطمى رد مى شم!چشم به مسجد كه ميوفته مى گم همينجاس درست همينجاس...يك هفته قبل از بيست و پنجِ دىِ سال هزار و سيصد و هشتاد و هفت من اينجا مُردم.....