2015/06/21

Every now amd then!!

هر روز مصمم تر ميشم به دلايل بيشمارى كه دوس دارم مسكوت بمونه.
چيزى به اسم خوشبختى نبوده و نيست!
كم كم بايد به ياسمن ياد بدم براى هر چيزى خودش رو نياره پايين!
بايد به ياسمن ياد بدم آدما گه تر از اونين كه نشون ميدن اصلاً بايد به ياسمن ياد بدم براى زن بودن اول بايد مرد بود.

2015/01/11

غم كه دارم زشت مى شوم!

يه زمانى هر روز حرف داشتم برا نوشتن"يه زمانى"
اين روزها با وجود اتفاقاى بيشمار(گاهى غم دار گاهى شاد،گاهى سطحى گاهى عميق)دلم نمى خواد بنويسم.واضح تر بگم دست و دلم نميره نه اينكه غمگين باشم،نه بر عكس!

دلم  يه پنجره ى دو قد بزرگ مى خواد با يه لبه از سنگ مرمر با يه نما رو به طلايى گندمزار!دوس دارم سر تا پا سفيد بشينم رو سنگ مرمره با همون حالتى كه فقط و فقط ماله خودم،پاهامُ ضربدرى تو بقلم جمع كنم سرمُ بزارم رو زانوى سمت چپم خيره شم به باد كه مى پيچه لاى موهاى گندمزار،گه گاه سيگارى روشن كنم و خيال بافيامُ ادامه بدم.

دلم يه خونه ى كوچيك مى خواد با ديوارهاى سفيد،كه قاب عكسا كه ثانيه هاى يخ بسته اى از ما رو به رخ ديوار مى كشن روش قطار شده باشن،كه قاب درش چوبى باشه،كه هر روز اومدنِ تو رو از پشتش انتظار بكشم و عقربه ى لج باز ساعت و كه بنا گذاشته نگذره رو با قلبم هلش بدم جلو.

دلم مى خواد كنارت راه نرم كه كنارت پرواز كنم.دلم پيدا شدن نمى خواد كه گم شدن تو هرم نفس هات رو مى خواد.

چقدر كشش ميدم دلم تورو مى خواد.كه حرف بزنى و حرفا رو از دهنت بقاپم،كه راه برى و دستاتو بگيرم و محكم تر از قبل خودمُ به بازوهات بچسبونم و گه گاه با گازام اونارو آزرده كنم،كه،كه،كه،حوصله كن اين كه ها ادامه داره كه ما ادامه داريم


2015/01/01

دلم مى خواد مثه يه اتنشن هُورِ دبيرستانى بنويسم از همه چى متنفرم.

2014/12/13

je veux parler à ma mère!

ماااماااان بيا لوسم كن
دستى به سمتم دراز مى شه كه اشكامُ پاك كنه((دستى كه نيست))

2014/12/11

Future gonna be awesome just like US!

ميگم احساس مى كنم شدم كاراكتر يه رمان ايرانى!
ميگه خوب بيا اين روزا رو كتاب كنيم و بنويسيمشون!
.
.
.
من تو اين كتاب يك خط خواهم نوشت....
من كنارِ تو خوشبخت ترين منِ دنيا خواهم بود

2014/12/03

Touch my black body,create your silence

دلم كه مى گيره تنها آرزوم خلاصه ميشه تو اين كه كاش نقاشى بلد بودم!
ميرفتم يه تخته شاسى بزرگ مى خريدم با كلى كاغذ نا مرغوب كاهى با يه چنتايى زغال!
حالم كه اين جورى ميشد تختمُ مى زدم زير بغلم مى رفتم كافه هميشگى وسايلمُ پهن مى كردم رو يه ميزِ سه چهار نفرى،اِسكِچ مى زدم و با خودم تو دلم حرف مى زدم، با تو،با پدر،با مامان پوريم.اِسكِچ مى زدمُ به اين دنياى لعنتى بد و بى راه مى گفتم!اِسكچ مى زدم و خودم خالى مى كردم.
فقط منم كه خودمُ ميفهمم،اطرافيانم اصولاً منُ ساكت مى خوان!وقتى حسابى نقاشيمُ كردم اون موقع قطعاً شدم اونى كه بقيه مى خوان!
كاش نقاشى بلد بودم!كاش منُ ساكت نمى خواست كسى!كاش اين كاش ها تمومى داشت!

2014/11/21

Ecran...

آخر هفتس.از مدرسه يه راس ميام خونه با اينكه دلم پيشته اما خيالم راحته كه تنها نيستى و ميترا پيشته،آخر هفتس و يه فرق به ظاهر كوچيك با بقيه آخر هفته ها داره درسته باز با هميم و كنار هم "تنها" اما جاى بيرون رفتن،جاى خونه مامان تورى رفتن،جاى خونه ليدا رفتن،جاى خريد كردن بايد بيام بيمارستان سجاد،دور ميدون فاطمى!
خورده نخورده نهار ظهرمُ ول مى كنم و دوش مى گيرم،مانتومُ خيس خيس مى پوشم كه ٥ديقه زودتر برسم بهت!هدفونم تو گوشمه خواننده ى مضحكِ بى خبر از همه جاش يه ريييز داره از چيزاى اميدوار كننده ى دنيا مى خونه و منِ ساده عميقاً باور دارم كه دنيا قشنگه كه اگرم نيست روزى كه تو خوبه خوب شى قشنگ مى شه ! 

هميشه حواسم بهت بود،عاشق لابيلّو بودى يه صورتى برات خريده بودم كه يه كوچولو رنگ داشته باشه تمام طول مسير تو دستم نيگهش داشته بودم كه خوشحالت كنم!وقتى دادم بهت يادته گفتى ديوونه محرمه!يادته گفتم بزن گناهش با من.

ميترا رفت!منم و تو.. شب اجازه دادن من پيشت بمونم.ساكتم نگاهمُ دوختم به دستاى استخونيت كه نمى دونم چرا چن وقته بيشتر از قبل استخونى بودنشون به چش مياد.با هر يه دور تسبيح،تو صلوات مى فرستى و من آرومتر مى شم كه"يكى اون بالا هست كه هوامُ داره"
خوب كه صلواتاتُ فرستادى ميام رو تخت ميشينم رو به رووت،ازت مى خوام برام حرف بزنى كه مثلاً يادت بره چرا اينجاييم،كه مثلاً باور كنيم همه چى خوب پيش مى ره.  تو حرف مى زنى و من آرزو مى كنم كاش من جاى تو خوابيده بودم،تو مى گى و من تعجب مى كنم چرا پيش تر ها ازين جمع هاى مادر دخترى كمتر داشتيم،تو حرف مى زنى و درد هاى تو منُ بزرگتر مى كنه!

ساكت مى شى و چشم مى دوزى به مسجدى كه هالوژناش سبزه،كه حالتش مقدسه،كه آرامشش زياده،كه از پنجره معلومه!مى گى خوب كه شدم دلم مى خواد برم اينجا نماز بخونم!مى گم مى ريم،با هم مى ريم انگار نه انگار مو قعى كه رسيدم بيمارستان اتفاقى دكترُ كه ديدم صاف تو چشام نيگا كردُ گفت ديگه اميدى بهت نيست.......

هفته ى بعد همون موقع واقعاً ديگه اميدى بهت نبود..تو رفته بودى..تو تنها پايه ى اين صحبتاى مادر و دخترى رو برده بودى...آينده ى منُ هم

حالا هر بار كه از ميدون فاطمى رد مى شم!چشم به مسجد كه ميوفته مى گم همينجاس درست همينجاس...يك هفته قبل از بيست و پنجِ دىِ سال هزار و سيصد و هشتاد و هفت من اينجا مُردم.....

2014/10/23

كنارم خوابيده و دونه دونه داره پستامُ مى خونه!منم از آخرين سيگارى كه قطعاً نشونه ى روشن فكريم نيست دارم لذت مى برم و پيش خودم فكر مى كنم يعنى چى داره راجع به من فك مى كنه!؟
طبق عادت هميشگيم كه وقتى با خودم فك مى كنم و به نتيجه اى نمى رسم شونه هامُ ميندازم بالا و ادامه مى دم به دود كردن ثانيه هام!
اون:اين نوشته ها ماله كِيه؟
من:از ٢٠١١ دارم پرا كنده مى نويسم تا چند روز قبلِ اينكه تو بياى تو زندگيم!
اون:خوب چرا ديگه ننوشتى؟
من:چون آدم لحظه هاى خوبشُ زندگى مى كنه!
و دارم زندگى مى كنم...
و دارم زندگى مى كنم...
و دارم
.
.
.
پايان هر چيز نقطه مى ذارم