يه زمانى هر روز حرف داشتم برا نوشتن"يه زمانى"
اين روزها با وجود اتفاقاى بيشمار(گاهى غم دار گاهى شاد،گاهى سطحى گاهى عميق)دلم نمى خواد بنويسم.واضح تر بگم دست و دلم نميره نه اينكه غمگين باشم،نه بر عكس!
دلم يه پنجره ى دو قد بزرگ مى خواد با يه لبه از سنگ مرمر با يه نما رو به طلايى گندمزار!دوس دارم سر تا پا سفيد بشينم رو سنگ مرمره با همون حالتى كه فقط و فقط ماله خودم،پاهامُ ضربدرى تو بقلم جمع كنم سرمُ بزارم رو زانوى سمت چپم خيره شم به باد كه مى پيچه لاى موهاى گندمزار،گه گاه سيگارى روشن كنم و خيال بافيامُ ادامه بدم.
دلم يه خونه ى كوچيك مى خواد با ديوارهاى سفيد،كه قاب عكسا كه ثانيه هاى يخ بسته اى از ما رو به رخ ديوار مى كشن روش قطار شده باشن،كه قاب درش چوبى باشه،كه هر روز اومدنِ تو رو از پشتش انتظار بكشم و عقربه ى لج باز ساعت و كه بنا گذاشته نگذره رو با قلبم هلش بدم جلو.
دلم مى خواد كنارت راه نرم كه كنارت پرواز كنم.دلم پيدا شدن نمى خواد كه گم شدن تو هرم نفس هات رو مى خواد.
چقدر كشش ميدم دلم تورو مى خواد.كه حرف بزنى و حرفا رو از دهنت بقاپم،كه راه برى و دستاتو بگيرم و محكم تر از قبل خودمُ به بازوهات بچسبونم و گه گاه با گازام اونارو آزرده كنم،كه،كه،كه،حوصله كن اين كه ها ادامه داره كه ما ادامه داريم
No comments:
Post a Comment