بدون اینکه پلک بزنم به نقطه ی نا معلومی از سقف خیره شدم.دارم به هفته هایی که گذشته فکر'میکنم بدونه اینکه پلک بزنم'.تو طبق معمول خیره شدی به صفحه ی مانیتورت بی اینکه که به من فکر کنی داری بی بی سیت رو چک میکنی' بی اینکه پلک بزنی'.
یه روز از این روزا ازین خواب و خیالا که پا شم تو برخورد با واقعیت اونقد پلک میزنم که دیگه اشتباه نکنم.من یه بار زندگی میکنم اما بارها مردم.
"من پری کوچک غمینی هستم که شب از یک بوسه میمیرم،و سحرگاه از یک بوسه متولد میشوم"
No comments:
Post a Comment