2012/07/24

I gotta feeling!!!

امروز یاد ماه رمضونای آپارتمان پلاک ٨ افتادم!
همون سالایی که یکم آدم تر بودم!نمیدونم چی جدامون کرده!البته خوب میدونم سستی من تو کارام،طبق معمول همون افراط و تفریط های همیشگی و ساده امروزی!
یادم میاد به بوی سفره ی ساده ی سحر از خواب میپریدم!شایدم گاهی خودم رو لوس میکردم.صدا نزده از خواب بیدار میشدم.اما جواب نمیدادم که بیای با بوسه هات بیدارم کنی!
-یاسی جون!یاسی کوچیکه!پاشو خانومم!پاشو سحری!
بوسهات رو صورتم جاش خالیه ها پری کوچیکه!
تند تند به بهانه ی خواب لقمه هارو فرو میدادم،غافل از اینکه ممکنه این آخرین سالی باشه که ٣ تایی دور ١ سفره جمع ایم.
سفره ی رنگین افطارت هنوز یادمه!تا بهترین پدر دنیا از نظرمن و بهترین همسر دنیا از نظر تو نمیومد کسی روزشو باز نمیکرد (یادش بخیر)
دونه دونه واسه یاسی کوچیکت لقمه میگرفتی و من ساده به فکرم هم نمیرسید که این آخرین ضیافت خانواده ی فیض محمدی واقع در آپارتمانه پلاک هشته!
پری کوچیکه دلم بد برات تنگ شده.حاضرم هنوزم با وجود همه ی مریضیات کنارت بمونم!فقط بمونم!
بعد تو همه چی عوض شد،آخرین باد پاییزی کار خودشو کرد!
دیگه نه ماه رمضونا کسی منتظرم بود،دیگه کسی نه برای مدرسه رفتن بیدارم میکرد.دیگه نه حتا پای سفره ی شام نگاه گرمی بین من و مردی که زمانی همه ی زندگیم بود رد و بدل شد!
((خانه ی خالی،خانه ی ساکت،خانه ی متروک،خانه ی کتاب،گنجه و تصاویر))

No comments: