مدت هاست که ننوشتم!انگار دستم دیگه به لغزش خودکار تو دستم عادت نداره!
بازم دلم گرفته!اسیر تکرار بودن سخت ترین حالت زندگی میتونه باشه و این سخت تر میشه اگه ندونی کی هستی؟چرا هستی؟کجا هستی؟
دلم گرفته نه بخاطر کسی که مدتی تو زندگیم بود و الان برای مدتی نیست(شایدم همیشه)(احتمال مهمترین اصل هر ایدس از نظر من)دلم گرفته چون سست شدم و ضعیف.
دلم برای یاسمن قدیما تنگ شده،همون کودکی که رفته رفته داره رنگ میبازه جلو چشام،دنیای کوچکی دآشت قد یه اتاق!فکره بزرگی داشت اندازه ی کلی کتاب و شعر و مجله و رمان و قصه.از هرچیزی فقط کمی میدونست،اما میدونست!الان کجاست؟به من نشونش بدید !شاید دلش خواست یه نگاهی به من بندازه!
هنوز عادت نکردم به زندگی جدیدم،به این یاسمنی که بزرگ شده!
اما خوب برکه کجا؟رود کجا؟آب بمونه می گنده،از این گندیدنه می ترسم!از سکوتی که نشونه ی حماقت می ترسم!از عادی زندگی کردن حالم به هم میخوره!اما الان عادی ام عادیه عادیه!فکرم بزرگ شده اما زندگیم کیفیت نداره!نمیدونم چی هستم؟اصلا" کی هستم؟
متاسفانه از کسانی که دوست داشتم تو زندگیم سایه ها موندن.گاهی اصلا" باورم نمیشه که بودن!و مقصر منم که به تماس های گاه گاهشون دل خوش نمیکنم!
خستم از فکرای هر روزم!از سوالای تکراریم،از جوابایی که داده میشه و دلم رو میلرزونه،از خطاب های دیگران
-راستی کجای زندگیم وایسادم؟
کجایی خدا؟!منو میبینی؟!جوابمو بده!چی خواستم ازت؟
-کمی آرامش-
کفترت رو دراوردم،میدونم!اما خستم،خالی بودن از صفات خوب تو برام عذاب آوره.آدم بودن اما انسان نبودن برام مردنه!دلم که می تپه بدون چشم داشت برام تهوع آوره!
زمستان ٢٠١٠،بوداپست
یاسمن
No comments:
Post a Comment