اين روز ها احساس سفيد برفى رو دارم البته نه از لحاظ زيبايى،من تو يه تابوت شيشه اى خوابيدم در انتظار بوسه اى كه بيدارم كنه!اما همين كه يادم مياد نه تو شاهزاده اى نه من اون سفيد برفيه معروف مثه روز برام روشن مى شه كه به اين بوسه هم نمى رسم!
اين روزها تبديل به ماشين سخن گويى شدم كه تو ذهنش همين چند تا بيت بيش تر از فروغ تكرار نمى شه:
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش،نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرار ها
گم شدن در پهنه ى بازار ها
اين روزها مثل هميشه نمى دونم با دست هام چه كنم و علاوه بر اين ها با قلبم و مغزم!
اين روزها منُ تبديل كرده به يه day dreamerِ تمام عيار!من موندم و تموم قولامُ به خودم شيكوندم اصنم سعى ندارم بگم متاسفم يا حتى تلاشيم برا چسبوندن تيكه پاره هاش بكنم!
يه واقعيت هايى هست كه هر چقدم از قبل بدونيشون بازم در مواجهه باهاش جا مى خورى!
اينروز ها تو رو از خودم مى رونم!اين روزها به اين جمله ى كليشه اى مى رسم كه "اين روزها مى گذرن اما من ازين روز ها نمى گذزم"!

No comments:
Post a Comment