نمى دونم چرا اما دوس دارم همين جورى بنويسم!اين استرس لعنتى خودِ خودِ سرطانه درست ريشه مى دوونه و نا اميد مى كنه و من مدام هر روز و هر روز فكرم حول يه محور مى گرده كه ميون اين همه حول و حراس رنگ و وارنگ تو ديگه از كجا جوونه زدى؟!واسه چى اوومدى تو كه بالاخره قرار بود يه روز برى!تو كه مى دونستى اين ريشه ها تو خاك بمون نيستن!من كه بهت گفته بودم من برام عينه مردن اگه يه عزيز رو به هر نحوى دوباره از دست بدم!!من به دسات به چشم يه دريچه به قلبت نيگا كردم اما خوب آدما فرق دارن،من شك دارم كه تو حتا به خودمم نگاه كرده باشى!چه روزايى با خودم كلنجار رفتم كه كمتر دوسِت داشته باشم اما تا چشمام به تك تكِ اجزاى صورتت مى افتاد عاجزانه به خودم مى گفتم همين يه بار،همين يه بار رو باهاش خوب تا مى كنم و مى بوسمش عاشقانه ى عاشقانه!در كنار تو منِ مغرور تبديل مى شدم به ضعيف النفس ترين موجود زنده ى دنيا!ببينم راستى چشاتو به من قرض مى دى؟!هميشه دوش داشتم بدونم من ُ چه جورى مى بينن!چرا هميشه من خواستم و تو نه، دِ مرد باش و جواب بده يادگارى كه دراين گنبد دوار بماند!!!!
No comments:
Post a Comment